X
تبلیغات
گروه آموزشی ادبیات متوسطه آذربایجان غربی - نقد و بررسي محتوايي كتاب زبان و ادبيّات فارسي يك و دو پيش‌دانشگاهي

بسمه تعالي

نقد و بررسي محتوايي كتاب زبان و ادبيّات فارسي يك و دوي پيش‌دانشگاهي

1 ـ حذف بخش هايي از درس « نيايش » در چاپ سال‌هاي اخير در شرايطي كه اين درس چندان هم درس پر حجمي نبوده است ، معقول به نظر نمي رسد . علاوه بر اين بخش هاي حذف شده داراي نكات مهم و قابل توجّهي در زمينه‌ي ديني ، اعتقادي و اجتماعي بوده است .

2 ـ در صفحه ي 24 كتاب زبان و ادبيّات فارسي پيش دانشگاهي واژه‌ي « دژم » در يكي از ابيات درس « كاوه ي دادخواه » به كار رفته است :

بدو گفت مهتر به روي دژم            كه برگوي تا از كه ديدي ستم

        توضيحات بخش پاياني كتاب معني « خشمگين » را براي اين واژه ذكر كرده است . در اين‌كه خشمگين يكي از واژه‌هاي معني « دژم » مي‌باشد ؛ حرفي نيست ، لكن معني خشمگين براي بيت مذكور چندان سازگار نمي نمايد . « دژم » علاوه بر معني « خشمگين » در معاني : افسرده ، پژمرده ، پريشان ، دلتنگ ، و غمگين نيز به‌كار رفته است . از جمله ابيات زير از داستان « رستم و اسفنديار» شواهدي بر اين مدّعا هستند :

الف ـ  چو از ابر بينم همي بـاد و نـم            ندانم كه نرگس  چرا شد  دژم

ب ـ به ايــوان خويش اندر آمد دژم            لبي پر ز بـاد و  دلي پر ز غـم

ج ـ همي پيـل را  دركشيـدي به دم            دل خـرّم از يـاد او شـد دژم

د ـ قبـادي بـه جـايي نشستـه دژم            نه تخت و كلاه و نه گنج و درم

هـ  ـ نشستنـد با رودسـاران  به هم            بـدان تـا تهمتن نبـاشد دژم

        در مواردي ديگر نيز « دژم » در معني « خشمگين » به كار رفته است :

ب ـ كمندي به فتراك بر شست خم            خم اندر خم و روي كـرده دژم

ج ـ درفشش ببردنـد بـا او  بـه هم            همي رفت پرخـاشجوي و دژم

        با اين وصف « دژم » در هر دو معناي « خشمگين » و « افسرده و غمگين » به كار رفته است . آنچه از جو حاكم بر دربار ضحّاك و حول و حوش بيت مذكور برمي آيد اين است كه ضحّاك اكنون در موضع ضعف قرار دارد و ناچار است خود را مهربان و ملايم نشان دهد . نگريستن خشمگينانه به كاوه در مجلس مذكور معقول به‌نظر نمي رسد و بايد « دژم » را در اين بيت افسرده و غمگين معني كرد .

3 ـ در بيت :

تو شاهي و گر اژدها پيكري        ببـايد بدين داستان داوري

        در معني كردن مصراع اوّل اين بيت بين دبيران اختلاف نظر وجود دارد و اين مصراع به گونه‌هاي مختلف معني مي شود ؛ از جمله :

الف ـ شاهي يا اژدها پيكري تو به من ربطي ندارد ...

ب ـ گيرم كه تو شاه هستي ، يا نه ، يك موجود وحشتناك همچون اژدها هستي ...

ج ـ اي ضحّاك تو چه شاه باشي و چه همچون اژدها باشي ....

د ـ شاه بودن و یا اژدها پیکر بودن تو برای من تفاوتی ندارد ( تأثیری در خواسته ی من ندارد . ) ...

        مؤلّفان كتاب در باره ي معني اين بيت سكوت كرده‌اند ؛ در حالي كه مصراع اوّل اين بيت از جمله‌ موارد مبهم و مورد اختلاف در ميان معلّمان مي باشد .

4 ـ در درس « گذر سياوش از آتش » صفحه‌ي 30 بيت زير آمده است :

مگر كاتش تيز پيـدا كند            گنه كرده را زود رسـوا كند

        در بيت زير دو گونه ابهام وجود دارد :

الف ـ كلمه ي « تيز » در نگاه اوّل صفت واژه‌ي « آتش » به نظر مي رسد .

ب ـ برخي همكاران « تيز » را قيد فرض مي‌كنند . با اين وصف اختلافي در معني كردن بيت حاصل مي‌شود .

        با توجّه به اين امر ضرورت داشت مؤلّفان براي جلوگيري از ابهام و اختلاف و روشن بودن تكليف دانش آموز در باره‌‌ي اين بيت نيز توضيحي بياورند .

5 ـ در همان صفحه بيت زير نيز قابل اشاره است :

اگر كـوه آتش بـود بسپرم            ازين تنگ خوارست اگر بگذرم

        در مصراع دوم اين بيت نيز مشكلي به چشم مي خورد . خود كتاب در باره‌ي اين مصراع نوشته است :

        « اگر قرار بر عبور از ميان آتش باشد بر من آسان است . »

        اين مصراع به گونه ي ديگر نيز معني شده است :

        « اگر مقدّر شده است كه من از ميان آتش بگذرم ، گذشتن از اين تنگنا برايم آسان خواهد بود . »

        محتمل است که مقصود از « تنگ » همان گذرگاه تنگ میان دو پشته ی هیزم باشد که در این صورت به گونه ی زیر معنی می شود :« گذشتن از این معبر تنگ برای من آسان تر است . «

        اين بيت به گونه‌ي ديگري نيز ضبط شده است . در این ضبط « تنگ » به صورت « ننگ » آمده است  :

از این ننگ خوار است اگر بگذرم

6 ـ در صفحه‌ي 34 از همان درس « گذر سياوش از آتش » بيت زير نيز قابل توجّه است :

سواران لشكر برانگيختند            همه دشت پيشش درم ريختند

در اين بيت ابهام مهم در فعل « برانگيختند » به چشم مي‌خورد . در اين باره دو احتمال مي تواند مطرح باشد :

الف ـ « برانگيختند » به معناي « برانگيختن اسب » و « به حركت درآوردن اسب » فرض شود . در اين صورت معناي مصرع اوّل اين‌گونه خواهد بود : « سواران لشكر اسب خود را به حركت درآورده و به پيشواز سياوش رفتند . »

ب ـ « برانگيختند » با توجّه به مصراع دوم به معني « اغرا » و برانگيختن مردم جهت رفتن به پيشواز سياوش يا نثار كردن درم و سكّه به پاي سياوش باشد .

با توجّه به اين ابهام بهتر اين بود كه خود مؤلّفان در باره‌ي اين بيت اظهار نظر كنند .

7 ـ درس بيستم نيز از جهاتي قابل تعمّق است و مي‌توان در باره ي اين درس به ضرورت تجديد نظر معتقد بود . جايگاه و اهميّت  جلال آل احمد در ادبيّات معاصر بر كسي پوشيده نيست و كسي در باره‌ي ضرورت وجود متني از اين مرد بزرگ در كتب درسي كشاكشي ندارد ليكن مي شد متن مهم‌تر و مؤثّرتري از اين نويسنده ي بزرگ انتخاب كرد . كتاب‌هاي « غرب زدگي » و « در خدمت و خيانت روشنفكران » و حتّي « خسي در ميقات » مي‌توانستند منابع مهم تري براي برگزيدن متني از آل احمد جهت درج در كتاب درسي باشند .

8 ـ در درس « غرور شكني » جمله‌اي با مضمون زير آمده است :

        « ابوسعيد بي خويشتن نشسته بود خواجه‌وار و پاي بگرد كرده »

خود كتاب اين جمله را به صورت زير معني كرده است :

« آزاد و گستاخ وار ، با غرور و چهار زانو نشسته بود . »

        با توجّه به اينكه « چهار زانو نشستن » عرفاً به نشستن مؤدّبانه اطلاق مي‌شود ، آوردن اين معني براي اين جمله خالي از اشكال نيست زيرا در اين عبارت سخن از گستاخانه و مغرورانه نشستن رفته است نه نشستن مؤدّب و توأم با نزاكت .

9 ـ در درس بيست و سوم نيز مشكل ديگري مشاهده مي‌شود . در مقدّمه و بخش تاريخ ادبيّات درس « ميرزا رضا كلهر » عبداللّه مستوفي نويسنده اي معرفّي شده كه « در خانواده‌اي متديّن و برجسته » تربيت يافته است . اگر اشرافي ، عامل حكومت و متموّل بودن بودن را نشانه ي برجسته بودن بدانيم مشكل كلمه‌ي برجسته بودن مرتفع مي شود لكن اطلاق صفت متديّن بودن به خانواده و بخصوص خود مستوفي به هيچ روي قابل قبول به نظر نمي‌رسد . مستوفي از جمله مهره‌ها و عوامل استبداد رضاخاني بود كه سوابق مسئوليّت هاي مهم سياسي در دوره‌ي رضا شاه را در كارنامه‌ي كاري خود دارد . البتّه مشكل تنها در داشتن سمت‌هاي اجرايي و سياسي مستوفي نيست ، بلكه وي در طول دوران مسئوليّت‌هاي خود مرتكب رفتارهاي بسيار زننده و مغاير با وحدت ملّي ايراني‌ها شده است . مستوفي شخصيّتي بي‌ادب و بي‌نزاكت و بد دهن مي‌باشد كه بخشي از اين دسته از زذايل وي در دوران استانداري وي در استان‌هاي آذربايجان غربي و شرقي بروز و ظهور يافت . عبداللّه مستوفي در سال 1314 به سمت استانداري آذربايجان غربي برگزيده شد . مستوفی را مي‌توان نامحبوب ترین و حتی منفورترین استاندار تاریخ آذربایجان غربی محسوب کرد . بدسلیقگی ، بددهنی ، توهین به آداب و رسوم و زبان مردم آذربایجان و جریحه دار کردن احساسات آنها با زشت گویی و لحن ناهنجار از مواردی است که در کارنامه این استاندار بی نزاکت ثبت شده است . او سال 1318 نيز استاندار آذربايجان شرقي شد و در دوران استانداري در آن استان سبعيّت هاي بيشتري به نمايش گذارد به گونه‌اي كه حتّي هم‌پالكي‌هاي خودش نيز از عهده‌ي توجيه گستاخي‌ها و رفتارهاي غير انساني او برنيامدند . گستاخي‌هاي او در حق مردم آذربايجان آن قدر گسترده و پرحجم بود كه در نهايت اين قبيل اعمال و گفته هاي وي به صورت كتابي با عنوان « مستوفي و آذربايجان » درآمد . زشتي بسياري ازاظهارات و رفتارهاي مستوفي به حدّي است كه خيلي از آنها را نمي توان بر زبان آورد . با اين تفاصيل اصل انتخاب متني از چنين شخصيّت رذلي محلّ سؤال است چه رسد به اينكه وي تربيت يافته در يك خانواده‌ي متديّن و برجسته معرّفي شود . كثرت نويسندگان دوران مشروطه و قبل و بعد مشروطه ما را از گزينش متني از مستوفي بي‌نياز مي سازد .

 

11 ـ درس « افشين و بودلف » را بايد نمونه‌ي خوبي از ادبيّات داستاني در متون گذشته‌ي زبان فارسي قلمداد كرد . هر چند كه كتاب تاريخ بيهقي يك اثر و متن تاريخي به شمار مي آيد لكن شيوه‌ي خاصّ نويسنده كه كتاب خود را به‌گونه‌اي داستاني به رشته ي تحرير درآورده است باعث مي شود نتوانيم براي گزينش متني از اين كتاب در بخش ادبيّات داستاني خرده‌اي بگيريم . آنچه موجب اشاره به اين درس در اين بخش شد حذف اين درس بود . به نظر مي رسد در حذف اين درسي نوعي بدسليقگي صورت گرفته است . اين متن علاوه براينكه مي‌توانست نمونه‌اي از سبك داستان‌نويسي در قرن پنجم را در معرض ديد دانش‌آموزان قرار دهد از فوايد تاريخي ، سياسي ، اجتماعي و زباني نيز خالي نبود . البتّه بخش عمده‌اي از دبيران به خاطر مشكل كمبود وقت و عدم تناسب بين حجم كتاب و ساعات درسي اختصاص يافته به درس زبان و ادبيّات فارسي 2 از روي ناچاري به اين حذف به ديده‌ي تأييد مي نگرند امّا چشم‌پوشي از اين متن غني نيز كار ساده‌اي نيست .

 

 

 

                                         علی بابازاده ایگدیر ـ سرگروه زبان و ادبیّات فارسی

                                            استان آذربایجان غربی     ـ    آذر 1390

نوشته شده توسط علی بابازاده  | لینک ثابت |